غزل شمارهٔ ۸۲۲
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 822
عشق اکنون مهربانی می کند
جان جان امروز جانی می کند
در شعاع آفتاب معرفت
ذره ذره غیب دانی می کند
کیمیای کیمیاسازست عشق
خاک را گنج معانی می کند
گاه درها می گشاید بر فلک
گه خرد را نردبانی می کند
گه چو صهبا بزم شادی می نهد
گه چو دریا درفشانی می کند
گه چو روح الله طبیبی می شود
گه خلیلش میزبانی می کند
اعتمادی دارد او بر عشق دوست
گر سماع لن ترانی می کند
اندر این طوفان که خونست آب او
لطف خود را نوح ثانی می کند
بانگ انانستعین ما شنید
لطف و داد و مستعانی می کند
چون قرین شد عشق او با جان ها
مو به مو صاحب قرانی می کند
ارمغان های غریب آورده است
قسمت آن ارمغانی می کند
هر که می بندد ره عشاق را
جاهلی و قلتبانی می کند
سرنگون اندررود در آب شور
هر که چون لنگر گرانی می کند
تا چه خوردست این دهان کز ذوق آن
اقتضای بی زبانی می کند