غزل شمارهٔ ۹۷۴
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 974
گر تو را بخت یار خواهد بود
عشق را با تو کار خواهد بود
عمر بی عاشقی مدان به حساب
کان برون از شمار خواهد بود
هر زمانی که می رود بی عشق
پیش حق شرمسار خواهد بود
هر چه اندر وطن تو را سبکست
ساعت کوچ بار خواهد بود
بر تو این دم که در غم عشقی
چون پدر بردبار خواهد بود
فقر کز وی تو ننگ می داری
آن جهان افتخار خواهد بود
تلخی صبر اگر گلوگیر است
عاقبت خوشگوار خواهد بود
چون رهد شیر روح از این صندوق
اندر آن مرغزار خواهد بود
چون از این لاشه خر فرود آید
شاه دل شهسوار خواهد بود
دامن جهد و جد را بگشا
کز فلک زر نثار خواهد بود
تو نهان بودی و شدی پیدا
هر نهان آشکار خواهد بود
هر کی خود را نکرد خوار امروز
همچو فرعون خوار خواهد بود
هر که چون گل ز آتش آب نشد
اندر آتش چو خار خواهد بود
چون شکار خدا نشد نمرود
پشه ای را شکار خواهد بود
هر که از نقد وقت بست نظر
سخره ای انتظار خواهد بود
هر که را اختیار کردش عشق
مست و بی اختیار خواهد بود
هر که او پست و مست عشق نشد
تا ابد در خمار خواهد بود
هر که را مهر و مهر این دم نیست
اشتری بی مهار خواهد بود
در سر هر که چشم عبرت نیست
خوار و بی اعتبار خواهد بود
بس کن ار چه سخن نشاند غبار
آخر از وی غبار خواهد بود
شمس تبریز چون قرار گرفت
دل از او بی قرار خواهد بود