دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۹۶

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2196

از حلاوت ها که هست از خشم و از دشنام او
می ستیزم هر شبی با چشم خون آشام او
دام های عشق او گر پر و بالم بسکلد
طوطی جان نسکلد از شکر و بادام او
چند پرسی مر مرا از وحشت و شب های هجر
شب کجا ماند بگو در دولت ایام او
خون ما را رنگ خون و فعل می آمد از آنک
خون ها می می شود چون می رود در جام او
وعده های خام او در مغز جان جوشان شده
عاشقان پخته بین از وعده های خام او
خسروان بر تخت دولت بین که حسرت می خورند
در لقای عاشقان کشته بدنام او
آن سگان کوی او شاهان شیران گشته اند
کان چنان آهوی فتنه دیده شد بر بام او
الله الله تو مپرس از باخودان اوصاف می
تو ببین در چشم مستان لطف های عام او
دست بر رگ های مستان نه دلا تا پی بری
از دهان آلودگان زان باده خودکام او
شمس تبریزی که گامش بر سر ارواح بود
پا منه تو سر بنه بر جایگاه گام او