غزل شمارهٔ ۲۹۸۴
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2984
ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای
بر روی دام شعر دخانی نهاده ای
چندین هزار مرغ بدین فن بکشته ای
پرهای کشته بهر نشانی نهاده ای
مرغان پاسبان تو هیهای می زنند
درهای هویشان چه معانی نهاده ای
مرغان تشنه را به خرابات قرب خویش
خم ها و باده های معانی نهاده ای
آن خنب را که ساقی و مستیش بود نبرد
از بهر شب روی که تو دانی نهاده ای
در صبر و توبه عصمت اسپر سرشته ای
و اندر جفا و خشم سنانی نهاده ای
بی زحمت سنان و سپر بهر مخلصان
ملکی درون سبع مثانی نهاده ای
زیر سواد چشم روان کرده موج نور
و اندر جهان پیر جوانی نهاده ای
در سینه کز مخیله تصویر می رود
بی کلک و بی بنان تو بنانی نهاده ای
چندین حجاب لحم و عصب بر فراز دل
دل را نفوذ و سیر عیانی نهاده ای
غمزه عجبتر است که چون تیر می پرد
یا ابروی که بهر کمانی نهاده ای
اخلاق مختلف چو شرابات تلخ و نوش
در جسم های همچو اوانی نهاده ای
وین شربت نهان مترشح شد از زبان
سرجوش نطق را به لسانی نهاده ای
هر عین و هر عرض چو دهان بسته غنچه ای است
کان را حجاب مهد غوانی نهاده ای
روزی که بشکفانی و آن پرده برکشی
ای جان جان جان که تو جانی نهاده ای
دل های بی قرار ببیند که در فراق
از بهر چه نیاز و کشانی نهاده ای
خاموش تا بگوید آن جان گفته ها
این چه دراز شعبده خوانی نهاده ای