غزل شمارهٔ ۲۹۸۳
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2983
ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای
وی مطربی که آن غزل تر گرفته ای
ای زهره ای که آتش در آسمان زدی
مریخ را بگو که چه خنجر گرفته ای
از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای
الحق شکار نازک و لاغر گرفته ای
ای هجر تو ز روز قیامت درازتر
این چه قیامتی است که از سر گرفته ای
ای آسمان چو دور ندیمانش دیده ای
در دور خویش شکل مدور گرفته ای
پیلان شیردل چو کفت را مسخرند
این چند پشه را چه مسخر گرفته ای
هان ای فقیر رو ز فقیری گله مکن
زیرا که صد چو ملکت سنجر گرفته ای
ای روی خویش دیده تو در روی خوب یار
آیینه ای عظیم منور گرفته ای
ای دل طپان چرایی چون برگ هر دمی
چون دامن بهار معنبر گرفته ای
ای چشم گریه چیست به هر ساعتی تو را
چون کحل از مسیح پیمبر گرفته ای
هجده هزار عالم اگر ملک تو شود
بی روی دوست چیز محقر گرفته ای
داری تکی که بگذری از خنگ آسمان
کاهل چرا شدی صفت خر گرفته ای
خامش کن و زبان دگر گو و رسم نو
این رسم کهنه را چه مکرر گرفته ای