غزل شمارهٔ ۳۰۲۲
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 3022
گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای
گفتم نی گفت نک رنگ ترش کرده ای
دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد
عکس برون می زند گرچه تو در پرده ای
خاک تو گر آب خوش یابد چون روضه ایست
ور خورد او آب شور شوره برآورده ای
سبز شوند از بهار زرد شوند از خزان
گر نه خزان دیده ای پس ز چه رو زرده ای
گفتمش ای غیب دان از تو چه دارم نهان
پرورش جان تویی جان چو تو پرورده ای
کیست که زنده کند آن که تو اش کشته ای
کیست که گرمش کند چون تو اش افسرده ای
شربت صحت فرست هم ز شرابات خاص
زانک تو جوشیده ای زانک تو افشرده ای
داد شراب خطیر گفت هلا این بگیر
شاد شو ار پرغمی زنده شو ار مرده ای
چشمه بجوشد ز تو چون ارس از خاره ای
نور بتابد ز تو گرچه سیه چرده ای
خضربقایی شوی گر عرض فانیی
شادی دل ها شوی گرچه دل آزرده ای
کی بشود این وجود پاک ز بیگانگان
تا نرسد خلعتی دولت صدمرده ای
گفت درختی به باد چند وزی باد گفت
باد بهاری کند گرچه تو پژمرده ای