دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

غزل شمارهٔ ۳۲۰۱

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 3201

یا ساقی الحی اسمع سؤالی
انشد فادی واخبر بحال
قالو تسلی حاشا و کلا
عشق تجلی من ذی الجلال
العشق فنی والشوق دنی
والخمر منی والسکر حالی
عشق وجیهی بحر یلیه
والحوت فیه روح الرجال
انتم شفایی انتم دوایی
انتم رجایی انتم کمالی
الفخ کامن والعشق آمن
والرب ضامن کی لاتبالی
عشق موبد فتلی تعمد
و انا معود بأس النزال
گفتم که ما را هنگامه بنما
گفت اینک اما تو در جوالی
بدران جوال و سر را برون کن
تا خود ببینی کندر وصالی
اندر ره جان پا را مرنجان
زیرا همایی با پر و بالی
گفتم که عاشق بیند مرافق
گفتا که لالا ان کان سالی
گفتم که بکشی تو بی گنه را
گفتا کذا هوالوصل غالی
گفتم چه نوشم زان شهد گفتا
مومت نباشد هان تا نمالی
انعم صباحا واطلب رباحا
وابسط جناحا فالقصر عالی
می نال چون نا خوش همنشینا
حقست بینا هر چون که نالی
انا وجدنا درا فقدنا
لما ولجنا موج اللیالی
می گرد شب ها گرد طلب ها
تا پیشت آید نیکو سگالی
می گرد شب در مانند اختر
ان اللیالی بحراللالی
دارم رسولی اما ملولی
یارب خلص عن ذی الملال
عندی شراب لوذقت منه
بس شیرگیری گرچه شغالی
درکش چو افیون واره تو اکنون
گه در جوابی گه در سوالی
من سخت مستم به خود خوشستم
یا من تلمنی لم تدر حالی
جانا فرود آ از بام بالا
وانعم بوصل فالبیت خالی
گفتم که بشنو رمزی ز بنده
گفتا که اسکت یا ذاالمقال
گفتم خموشی صعبست گفتا
یا ذاالمقال صرذاالمعالی
کس نیست محرم کوتاه کن دم
والله اعلم والله تالی