دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۱۳ - آموختن وزیر مکر پادشاه را

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۱ شماره 5283

آموختن وزیر مکر پادشاه را
او وزیری داشت گبر و عشوه ده
کو بر آب از مکر بر بستی گره
گفت ترسایان پناه جان کنند
دین خود را از ملک پنهان کنند
کم کش ایشان را  که کشتن سود نیست
دین ندارد بوی مشک و عود نیست
سر پنهانست اندر صد غلاف
ظاهرش با تست و باطن بر خلاف
شاه گفتش پس بگو تدبیر چیست
چاره آن مکر و آن تزویر چیست
تا نماند در جهان نصرانی ای
نی هویدا دین و نه پنهانی ای
گفت ای شه گوش و دستم را ببر
بینی ام بشکاف و لب در حکم مر
بعد از آن در زیر دار آور مرا
تا بخواهد یک شفاعتگر مرا
بر منادیگاه کن این کار تو
بر سر راهی که باشد چارسو
آنگهم از خود بران تا شهر دور
تا در اندازم در ایشان شر و شور