بخش ۱۴ - تلبیس وزیر با نصاری
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۱ شماره 5284
تلبیس وزیر با نصاری
پس بگویم من به سر نصرانی ام
ای خدای رازدان می دانی ام
شاه واقف گشت از ایمان من
وز تعصب کرد قصد جان من
خواستم تا دین ز شه پنهان کنم
آنکه دین اوست ظاهر آن کنم
شاه بویی برد از اسرار من
متهم شد پیش شه گفتار من
گفت گفت تو چو در نان سوزن است
از دل من تا دل تو روزن است
من از آن روزن بدیدم حال تو
حال تو دیدم ننوشم قال تو
گر نبودی جان عیسی چاره ام
او جهودانه بکردی پاره ام
بهر عیسی جان سپارم سر دهم
صد هزاران منتش بر خود نهم
جان دریغم نیست از عیسی ولیک
واقفم بر علم دینش نیک نیک
حیف می آمد مرا کآن دین پاک
درمیان جاهلان گردد هلاک
شکر ایزد را و عیسی را که ما
گشته ایم آن کیش حق را ره نما
از جهود و از جهودی رسته ایم
تا به زناری میان را بسته ایم
دور دور عیسی است ای مردمان
بشنوید اسرار کیش او به جان
کرد با وی شاه آن کاری که گفت
خلق حیران مانده زآن مکر نهفت
راند او را جانب نصرانیان
کرد در دعوت شروع او بعد از آن