بخش ۱۹۰ - مهمان آمدن در آن مسجد
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۳ شماره 5747
مهمان آمدن در آن مسجد
تا یکی مهمان در آمد وقت شب
کو شنیده بود آن صیت عجب
از برای آزمون می آزمود
زانک بس مردانه و جان سیر بود
گفت کم گیرم سر و اشکمبه ای
رفته گیر از گنج جان یک حبه ای
صورت تن گو برو من کیستم
نقش کم ناید چو من باقیستم
چون نفخت بودم از لطف خدا
نفخ حق باشم ز نای تن جدا
تا نیفتد بانگ نفخش این طرف
تا رهد آن گوهر از تنگین صدف
چون تمنوا موت گفت ای صادقین
صادقم جان را برافشانم برین