دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۷۵ - بیان آنک آنچ بیان کرده می‌شود صورت قصه است وانگه آن صورتیست کی در خورد این صورت گیرانست و درخورد آینهٔ تصویر ایشان و از قدوسیتی کی حقیقت این قصه راست نطق را ازین تنزیل شرم می‌آید و از خجالت سر و ریش و قلم گم می‌کند و العاقل یکفیه الاشاره

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۵ شماره 5999

بیان آنک آنچ بیان کرده می شود صورت قصه است وانگه آن صورتیست کی در خورد این صورت گیرانست و درخورد آینه تصویر ایشان و از قدوسیتی کی حقیقت این قصه راست نطق را ازین تنزیل شرم می آید و از خجالت سر و ریش و قلم گم می کند و العاقل یکفیه الاشاره
زانکه پیلم دید هندستان به خواب
از خراج اومید بر ده شد خراب
کیف یأتی النظم لی والقافیه
بعد ما ضاعت أصول العافیه
ما جنون واحد لی فی الشجون
بل جنون فی جنون فی جنون
ذاب جسمی من إشارات الکنی
منذ عاینت البقاء فی الفنا
ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی
ماندم از قصه تو قصه من بگوی
بس فسانه عشق تو خواندم به جان
تو مرا که افسانه گشتستم بخوان
خود تو می خوانی نه من ای مقتدی
من که طورم تو موسی وین صدا
کوه بیچاره چه داند گفت چیست
زانکه موسی می بداند که تهیست
کوه می داند به قدر خویشتن
اندکی دارد ز لطف روح تن
تن چو اصطرلاب باشد ز احتساب
آیتی از روح هم چون آفتاب
آن منجم چون نباشد چشم تیز
شرط باشد مرد اصطرلاب ریز
تا صطرلابی کند از بهر او
تا برد از حالت خورشید بو
جان کز اصطرلاب جوید او صواب
چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
تو که ز اصطرلاب دیده بنگری
در جهان دیدن یقین بس قاصری
تو جهان را قدر دیده دیده ای
کو جهان سبلت چرا مالیده ای
عارفان را سرمه ای هست آن بجوی
تا که دریا گردد این چشم چو جوی
ذره ای از عقل و هوش ار با منست
این چه سودا و پریشان گفتنست
چونکه مغز من ز عقل و هش تهیست
پس گناه من درین تخلیط چیست
نه گناه او راست که عقلم ببرد
عقل جمله عاقلان پیشش بمرد
یا مجیر العقل فتان الحجی
ما سواک للعقول مرتجی
ما اشتهیت العقل مذ جننتنی
ما حسدت الحسن مذ زینتنی
هل جنونی فی هواک مستطاب
قل بلی والله یجزیک الثواب
گر به تازی گوید او ور پارسی
گوش و هوشی کو که در فهمش رسی
باده او درخور هر هوش نیست
حلقه او سخره هر گوش نیست
بار دیگر آمدم دیوانه وار
رو رو ای جان زود زنجیری بیار
غیر آن زنجیر زلف دلبرم
گر دو صد زنجیر آری بر درم