بخش ۴۱ - قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه میخواست میگفت نیست
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۶ شماره 6143
قصه درویشی کی از آن خانه هرچه می خواست می گفت نیست
سایلی آمد به سوی خانه ای
خشک نانه خواست یا تر نانه ای
گفت صاحب خانه نان اینجا کجاست
خیره ای کی این دکان نانباست
گفت باری اندکی پیهم بیاب
گفت آخر نیست دکان قصاب
گفت پاره ای آرد ده ای کدخدا
گفت پنداری که هست این آسیا
گفت باری آب ده از مکرعه
گفت آخر نیست جو یا مشرعه
هر چه او درخواست از نان یا سبوس
چربکی می گفت و می کردش فسوس
آن گدا در رفت و دامن بر کشید
اندر آن خانه بحسبت خواست رید
گفت هی هی گفت تن زن ای دژم
تا درین ویرانه خود فارغ کنم
چون درینجا نیست وجه زیستن
بر چنین خانه بباید ریستن
چون نه ای بازی که گیری تو شکار
دست آموز شکار شهریار
نیستی طاوس با صد نقش بند
که به نقشت چشم ها روشن کنند
هم نه ای طوطی که چون قندت دهند
گوش سوی گفت شیرینت نهند
هم نه ای بلبل که عاشق وار زار
خوش بنالی در چمن یا لاله زار
هم نه ای هدهد که پیکی ها کنی
نه چو لک لک که وطن بالا کنی
در چه کاری تو و بهر چت خرند
تو چه مرغی و ترا با چه خورند
زین دکان با مکاسان برتر آ
تا دکان فضل که الله اشتری
کاله ای که هیچ خلقش ننگرید
از خلاقت آن کریم آن را خرید
هیچ قلبی پیش او مردود نیست
زانک قصدش از خریدن سود نیست