دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۱۱۸ - حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ می‌طلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیده‌ام کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانهٔ این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۶ شماره 6220

حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ می طلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیده ام کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانه این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانه خود نمی باید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود
بود یک میراثی مال و عقار
جمله را خورد و بماند او عور و زار
مال میراثی ندارد خود وفا
چون بناکام از گذشته شد جدا
او نداند قدر هم کآسان بیافت
کو به کد و رنج و کسبش کم شتافت
قدر جان زان می ندانی ای فلان
که بدادت حق به بخشش رایگان
نقد رفت و کاله رفته و خانه ها
ماند چون چغدان در آن ویرانه ها
گفت یا رب برگ دادی رفت برگ
یا بده برگی و یا بفرست مرگ
چون تهی شد یاد حق آغاز کرد
یا رب و یا رب اجرنی ساز کرد
چون پیمبر گفته مؤمن مزهرست
در زمان خالیی ناله گرست
چون شود پر مطربش بنهد ز دست
پر مشو که آسیب دست او خوش ست
تی شو و خوش باش بین اصبعین
کز می لاأین سرمست است این
رفت طغیان آب از چشمش گشاد
آب چشمش زرع دین را آب داد