فصل چهارم - گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6247
فصل چهارم - گفت که این چه لطف است که مولانا تشریف فرمود
گفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود توقع نداشتم و در دلم نگذشت چه لایق اینم مرا می بایست شب و روز دست گرفته در زمره و صف چاکران و ملازمان بودمی هنوز لایق آن نیستم این چه لطف بود فرمود
که این از جمله آن است که شما را همتی عالی ست هر چند که شما را مرتبه عزیزست و بزرگ و به کارهای خطیر و بلند مشغولید از علو همت خود را قاصر می بینید و بدان راضی نیستید و بر خود چیزهای بسیار لازم می دانید اگرچه ما را دل هماره به خدمت بود اما می خواستیم که به صورت هم مشرف شویم زیرا که صورت نیز اعتباری عظیم دارد چه جای اعتبار خود مشارک است با مغز همچنانک کار بی مغز برنمی آید بی پوست نیز برنمی آید چنانکه دانه را اگر بی پوست در زمین کاری برنیاید چون به پوست در زمین دفن کنی برآید و درختی شود عظیم پس ازی
درویشی به نزد پادشاهی رفت پادشاه باو گفت که ای زاهد گفت زاهد تویی گفت من چون زاهد باشم که همه دنیا از آن من است گفت نی عکس می بینی دنیا و آخرت و ملکت جمله ازان من است و عالم را من گرفته ام تویی که
به لقمه ای و خرقه ای قانع شده ای اینما تولوا فثم وجه الله آن وجهی است مجرا و رایج که لاینقطع است و باقی ست عاشقان خود را فدای این وجه کرده اند و عوض نمی طلبند باقی همچو انعامند فرمود اگرچه انعامند اما مستحق انعامند واگرچه در آخرند مقبول میرآخرند که اگر خواهد ازین آخرش نقل کند و به طویله خاص برد همچنانک از آغاز که او عدم بود به وجودش آورد و از طویله وجود به جمادی اش آورد و از طویله جمادی به نباتی و از نباتی به حیوانی و از حیوانی به انسانی و از انسان به ملکی الی مالا نهایة پس این همه برای آن نمود
آخر را می بینند و اینها که در آخورند اینها انعامند
درد است که آدمی را رهبر است در هر کاری که هست تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسر نشود خواه دنیا خواه آخرت خواه بازرگانی خواه پادشاهی خواه علم خواه نجوم و غیره تا مریم را درد زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که آیة فاجاءها المخاض الی جذع النخلة او را آن درد به درخت آورد و درخت خشک میوه دار شد تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم اگر ما را درد پیدا شود عیسی ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوند
جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ
دیو از خورش به هیضه و جمشید ناشتا
اکنون بکن دوا که مسیح تو بر زمی ست
چون شد مسیح سوی فلک فوت شد دوا