دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

فصل سوم

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6246

فصل سوم
یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کرده ام
خداوندگار فرمود که
در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی باک نیست و اگر جمله را به جای آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی هیچ نکرده باشی همچنانکه پادشاهی تو را به ده فرستاد برای کاری معین تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی چنان است که هیچ نگزاردی پس آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود آن است چون آن نمی گزارد پس هیچ نکرده باشد
انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا آن امانت را بر آسمان ها عرض داشتیم نتوانست پذرفتن بنگر که از او چند کارها می آید که عقل در او حیران می شود سنگها را لعل و یاقوت می کند کوهها را کان زر و نقره می کند نبات زمین را در جوش می آرد و زنده می گرداند و بهشت عدن می کند زمین نیز دانه ها را می پذیرد و بر می دهد و عیب ها را می پوشاند و صدهزار عجایب که در شرح نیاید می پذیرد و پیدا می کند و جبال نیز همچنین معدن های گوناگون می دهد ا
ولقد کرمنا بنی آدم نگفت و ولقد کرمنا السماء و الارض پس از آدمی آن کار می آید که نه از آسمانها می آید و نه از زمین ها می آید و نه از کوهها چون آن کار بکند ظلومی و جهولى از او نفی شود اگر تو گویی که اگر آن کار نمی کنم چندین کار از من می آید آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریده اند همچنان باشد که تو شمشیر پولاد هندی بی قیمتی که آن در خزاین ملوک یابند آورده باشی و ساطور گوشت گندیده کرده که من این تیغ را معطل نمی دارم به وی چندین مصلحت به جای می آرم یا دیگ زرین را آورده ای و در وی شلغم می پزی که به ذ
تو به قیمت ورای دو جهانی
چه کنم قدر خود نمی دانی
مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی
حق تعالى می فرماید که من شما را و اوقات و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را خریدم که اگر به من صرف رود و به من دهید بهای آن بهشت جاودانیست قیمت تو پیش من این است اگر تو خود را به دوزخ فروشی ظلم برخود کرده باشی همچنان که آن مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و بر او کوزه ای یا کدویی آویخت آمدیم بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالى صرف می کنم علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم آخر این همه برای توست اگر فقه است برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه ات را نکند و ت
همچنان که مجنون قصد دیار لیلی کرد اشتر را آن طرف می راند تا هوش با او بود چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت و خود را و اشتر را فراموش می کرد اشتر را در ده بچه ای بود فرصت می یافت باز می گشت و به ده می رسید چون مجنون به خود می آمد دو روزه راه بازگشته بود همچنین سه ماه در راه بماند عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای من است از اشتر فرو جست و روان شد
هوی ناقتی خلفی وقدامی الهوی
فانی وایاها لمختلفان
فرمود که سید برهان الدین محقق قدس الله سره العزیز سخن می فرمود
یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم
گفت تا ببینم که آن فلان چه کس است او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند اگر او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته است زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند این همه عرض است و اگر به فعل شناخت همچنین و اگر ذات من شناخته است آنگه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد
حکایت او همچنان باشد که می گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی و بلادت
روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم
گفت آنچه داری گرد است و زرد است و مجوف است
گفت چون نشانهای راست دادی پس حکم کن که آن چه چیز باشد
گفت می باید که غربیل باشد
گفت آخر این چندین نشانهای دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی از قوت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد
اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد به غایت دانسته اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه آن است خودی اوست و خودی خود را نمی داند همه چیزها را به حل و حرمت حکم می کند که این جایز است و آن جایز نیست و این حلال است یا حرام است خود را نمی داند که حلال است یا حرام است جایز است یا ناجایز پاک است یا ناپاک است پس این تجویف و زردی و نقش و تدویر عارضی است که چون در آتش اندازی این همه نماند ذاتی شود صافی از این همه نش
من مرغم بلبلم طوطی ام اگر مرا گویند که بانگ دیگرگون کن نتوانم چون زبان من همین است غیر آن نتوانم گفتن به خلاف آن که او آواز مرغ آموخته است او مرغ نیست دشمن و صیاد مرغان است بانگ و صفیر می کند تا او را مرغ دانند اگر او را حکم کنند که جز این آواز آواز دیگرگون کن تواند کردن چون آن آواز بر او عاریت است و از آن او نیست تواند که آواز دیگر کند چون آموخته است که کالای مردمان دزدد از هر خانه قماشی نماید