دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

فصل ششم - پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6249

فصل ششم - پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود
پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود که پدر تو دایما به حق مشغول است و اعتقادش غالب است و در سخنش پیداست روزی اتابک گفت که کافران رومی گفتند که دختر را تا به تاتار دهیم که دین یک گردد و این دین نو که مسلمانی است برخیزد گفتم آخر این دین کی یک بوده است همواره دو و سه بوده است و جنگ و قتال قایم میان ایشان شما دین را یک چون خواهید کردن یک آنجا شود در قیامت اما اینجا که دنیاست ممکن نیست زیرا اینجا هر یکی را مرادی است و هوایی است مختلف یکی اینجا ممکن نگردد مگر در قیامت که همه یک شوند و به یکجا نظر کنند و یک
سخن بی پایان است اما به قدر طالب فرو می آید که و ان من شییء الا عندنا خزاینه و ما ننزله الا بقدر معلوم حکمت همچون باران است در معدن خویش بی پایان است اما به قدر مصلحت فرود آید در زمستان و در بهار و در تابستان و در پاییز به قدر او و در بهار همچنین بیشتر و کمتر اما از آنجا که می آید آنجا بی حد است شکر را در کاغذ کنند یا داروها را عطاران اما شکر آن قدر نباشد که در کاغذ است کان های شکر و کان های دارو بی حد است و بی نهایت در کاغذ کی گنجد تشنیع می زدند که قرآن بر محمد صلی الله علیه و سلم چرا کلمه کلمه
آری این شخص معتقد است اما اعتقاد را نمی داند همچنانک کودکی معتقد نان است اما نمی داند که چه چیز را معتقد است و همچنین از نامیات درخت زرد و خشک می شود از تشنگی و نمی داند که تشنگی چیست وجود آدمی همچون علمی است علم را اول در هوا می کند و بعد از آن لشکرها را از هر طرفی که حق داند از عقل و فهم و خشم و غضب و حلم و کرم و خوف و رجا و احوال بی پایان و صفات بی حد به پای آن علم می فرستد و هر که از دور نظر کند علم تنها بیند اما آنک از نزدیک نظر کند بداند که درو چه گوهرهاست و چه معنی هاست شخصی آمد گفت کجا