دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

فصل یازدهم - مشتاقیم الّا چون می‌دانیم که شما به مصالح خلق مشغولید زحمت دور می‌داریم

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6254

فصل یازدهم - مشتاقیم الا چون می دانیم که شما به مصالح خلق مشغولید زحمت دور می داریم
مشتاقیم الا چون می دانیم که شما به مصالح خلق مشغولید زحمت دور می داریم گفت بر ما این واجب بود دهشت برخاست بعد ازین به خدمت آییم فرمود که فرقی نیست همه یکی ست شما را آن لطف هست که همه یکی باشد از زحمتها چونید لیکن چون می دانیم که امروز شمایید که به خیرات و حسنات مشغولید لاجرم رجوع به شما می کنیم این ساعت بحث درین می کردیم اگر مردی را عیال است و دیگری را نیست ازو می برند و به این می دهند اهل ظاهر گویند که از معیل می بری به غیر معیل می دهی چون بنگری خود معیل اوست در تحقیق همچنانکه اهل دلی که او را
آن توفیق و خیر از عمل می خیزد یا عطای حق است فرمود که عطای حق است و توفیق حق است اما حق تعالی از غایت لطف به بنده اضافت می کند هردو را می فرماید که هر دو از توست جزاء بما کانوا یعملون گفت چون خدای را این لطف است پس هرکه طلب حقیقی کند بیابد فرمود لیکن بی سالار نشود چنانک موسی را علیه السلام چون مطیع بودند در دریا راهها پیدا شد و گرد از دریا برمی آوردند و می گذشتند اما چون مخالفت آغاز کردند در فلان بیابان چندین سال بماندند و سالار آن زمان دربند اصلاح ایشان باشد که سالار ببیند که دربند اویند و مطیع
امید داریم از حق تعالی که حالتی پدید آورد که آن عنایت او است که بالای صدهزار جهد و کوشش است که لیلة القدر خیر من الف شهر این سخن و آن سخن یکی است که جذبة من جذبات الله تعالی خیر من عبادة الثقلین یعنی چون عنایت او در رسد کار صدهزار کوشش کند و افزون کوشش خوب است و نیکو و مفیدست عظیم اما پیش عنایت چه باشد پرسید که عنایت کوشش دهد گفت چرا ندهد چون عنایت بیاید کوشش هم بیاید عیسی علیه السلام چه کوشش کرد که در مهد گفت انی عبدالله آتانی الکتاب یحیی هنوز در شکم مادر بود وصف او می کرد گفت محمد رسول الله را
اول فضل است چون از ضلالت بیداری درو آید آن فضل حق است و عطای محض و الا چرا آن یاران دیگر را نشد که قرین او بودند بعد از آن فضل و جزا همچون استاره آتش جست اولش عطاست اما چون پنبه نهادی و آن ستاره را می پروری و افزون می کنی و بعد ازین فضل و جزاست آدمی اول وهلت خرد و ضعیف است که وخلق الانسان ضعیفا اما چون آتش ضعیف را پرورید عالمی شود و جهانی را بسوزد و آن آتش خرد بزرگ و عظیم شود که انک لعلی خلق عظیم گفتم مولانا شما را قوی دوست می دارد فرمود که نی آمدن من به قدر دوستی ست و نی گفتن آنچ می آید می گویم
این سخن ها سپاه حقند قلعه ها را به دستوری حق باز کنند و بگیرند اگر بفرماید چندین هزار سوار را که بروید به فلان قلعه روی بنمایید اما مگیرید چنین کنند و اگر یک سوار را بفرماید که بگیر آن قلعه را همان یک سوار در را باز کند و بگیرد پشه ای را بر نمرود گمارد و هلاکش کند چنانک می گوید استوی عند العارف الدانق والدینار والاسد والهرة که اگر حق تعالی برکت دهد دانقی کار هزار دینار کند و افزون و اگر از هزار دینار برکت برگیرد کار دانگی نکند و همچنین اگر گربه برگمارد او را هلاک کند چون پشه نمرود را و اگر شیر ر
نور اگر صدهزار می بیند
جز که بر اصل نور ننشیند
تا در چشم نوری نباشد هرگز آن نور را نبینند اکنون اصل آن قابلیت است که در نفس است نفس دیگر است و روح دیگر نمی بینی که نفس در خواب کجاها می رود و روح در تن است اما آن نفس می گردد چیزی دیگر می شود گفت پس آنچ علی گفت من عرف نفسه فقد عرف ربه این نفس را گفت گفت و اگر بگوییم که این نفس را گفت هم خردکاری نیست و اگر آن نفس را شرح دهیم او همین نفس را فهم خواهد کردن چون او آن نفس را نمی داند مثلا آینه ای کوچک در دست گرفته ای اگر در آینه نیک نماید بزرگ نماید خرد نماید آن باشد به گفتن محالست که فهم شود به گ
آدمی را آنچ حیوانیت اوست از حق گریزان است و انسانیتش از دنیا گریزان فمنکم کافر ومنکم مومن دو شخص درین وجود در جنگند- تا بخت که را بود که را دارد دوست درین شک نیست که این عالم دی است جمادات را جماد چرا می گویند زیرا که همه منجمدند این سنگ و کوه و جامه که پوشیده ای وجود همه منجمد است اگرنه دییی هست عالم چرا منجمد است معنی عالم بسیط است در نظر نیاید اما به تأثیر توان دانستن که باد و سرمایی هست این عالم چون فصل دی است که همه منجمدند چگونه دی دی عقلی نه حسی چون آن هوای الهی بیاید کوهها گداختن گیرد عا
تو جوهری و هر دو جهان مر ترا عرض
جوهر که از عرض طلبند هست ناپسند
آن کس که علم جوید از دل برو گری
وان کس که عقل جوید از جان برو بخند
چون عرض است بر عرض نباید ماندن زیرا این جوهر چون نافه مشک است و این عالم و خوشی ها همچون بوی مشک این بوی مشک نماند زیرا عرض است هرکه ازین بوی مشک را طلبید نه بوی را و بر بوی قانع نشد نیک است اما هرکه بر بوی مشک قرار گرفت آن بد است زیرا دست به چیزی زده است که آن در دست او نماند زیرا بوی صفت مشک است چندانکه مشک را روی درین عالم است بوی می رسد چون در حجاب رود و روی در عالم دیگر آرد آنها که به بوی زنده بودند بمیرند زیرا بوی ملامز مشک بود آن جا رفت که مشک جلوه می کند پس نیک بخت آن است که از بوی بر وی