دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

فصل دهم - اینچ می‌گویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ گفتی‌ست

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6253

فصل دهم - اینچ می گویند که القلوب تتشاهد گفتی ست
اینچ می گویند که القلوب تتشاهد گفتی است و حکایتی می گویند بر ایشان کشف نشده است و اگر نه سخن چه حاجت بودی چون قلب گواهی می دهد گواهی زبان چه حاجت گردد امیر نایب گفت که آری دل گواهی می دهد اما دل را حظی هست جدا و گوش را حظی هست جدا چشم را حظی است جدا و زبان را جدا به هر یکی احتیاج هست تا فایده افزونتر باشد فرمود که اگر دل را استغراق باشد همه محو او گردند محتاج زبان نباشد آخر لیلی را که رحمانی نبود و جسمانی و نفس بود و از آب و گل بود عشق او را آن استغراق بود که مجنون را چنان فرو گرفته بود و غرق گر
خیالک فی عینی واسمک فی فمی
وذکرک فی قلبی الی این اکتب
اکنون چون جسمانی را آن قوت باشد که عشق او را بدان حال گرداند که خود را از او جدا نبیند و حس های او جمله درو غرق شوند از چشم و سمع و شم و غیره که هیچ عضوی حظی دیگر نطلبد همه را جمع بیند و حاضر دارد اگر یک عضوی ازین عضوها که گفتیم حظی تمام یابد همه در ذوق آن غرق شوند و حظی دیگر نطلبند این طلبیدن حس حظی دیگر جدا دلیل آن می کند که این یک عضو چنانک حق حظی است تمام نگرفته است حظی یافته است ناقص لاجرم در آن حظ غرق نشده است حس دیگرش حظ می طلبد عدد می طلبد هر حسی حظی جدا حواس جمعند از روی معنی از روی صور
پادشاهی غلامان را فرمود که هر یکی قدحی زرین به کف گیرند که مهمان می آید و آن غلام مقرب تر را نیز هم فرمود که قدحی بگیر چون پادشاه روی نمود آن غلام خاص از دیدار پادشاه بی خود و مست شد قدح از دستش بیفتاد و بشکست دیگران چون ازو چنین دیدند گفتند مگر چنین می باید قدح ها را به قصد بینداختند پادشاه عتاب کرد چرا کردید گفتند که او مقرب بود چنین کرد پادشاه گفت ای ابلهان آن را او نکرد آن را من کردم از روی ظاهر همه صورت ها گناه بود اما آن یک گناه عین طاعت بود بلکه بالای طاعت و گناه بود خود مقصود از آن همه آ
اما در حقیقت بندگی پادشاه می کند این بندگان خود را چون درین عالم دیدند نه به دلیل و تقلید بل معاینه بی پرده و حجاب که جمله از نیک و بد بندگی و طاعت حق می کنند که وان من شییء الا یسبح بحمده پس در حق ایشان همین عالم قیامت باشد چون قیامت عبارت از آن است که همه بندگی خدا کنند و کاری دیگر نکنند جز بندگی او و این معنی را ایشان همین جا می بینند که لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا عالم از روی لغت این باشد که از عارف عالی تر باشد زیرا خدای را عالم گویند اما عارف نشاید گفتن معنی عارف آن است که نمی دانست و دان
امیر گفت هم گفت نیز فایده می کند اگر همه را ندانند اندک بدانند و پی برند و گمان برند فرمود ای والله کسی در شب تاری نشسته است بیدار به عزم آنک سوی روز می روم اگرچه چگونگی رفتن را نمی داند اما چون روز را منتظر است به روز نزدیک می شود تا شخصی در شب تاریک و ابر پس کاروانی می رود نمی داند که کجا رسید و کجا می گذرد و چه قدر قطع مسافت کرد اما چون روز شد حاصل آن رفتن را ببیند سر به جایی برزند هرکه حسبة الله اگرچه دو چشم برهم زند آن ضایع نیست فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره الا چون اندرون تاریک است و محجوب ن
بعد از آن او باز به طبیب خود نماید و ازو فتوی می ستاند همچنن مزاجی هست آدم را از روی معنی چون آن ضعیف شود حواس باطنه او هرچ بیند و هرچ گوید همه برخلاف باشد پس اولیا طبیبانند او را مدد کنند تا مزاجش مستقیم گردد و دل و دینش قوت گیرد که ارنی الاشیاء کماهی آدمی عظیم چیزست در وی همه چیز مکتوب است حجب و ظلمات نمی گذارد که او آن علم را در خود بخواند حجب و ظلمات این مشغولی های گوناگون است و تدبیرهای گوناگون دنیا و آرزوهای گوناگون با این همه که در ظلمات است و محجوب پرده هاست هم چیزی می خواند و ازان واقف
آورده اند که پادشاهی مجنون را حاضر کرد وگفت که ترا چه بوده است و چه افتاده است خود را رسوا کردی و از خان و مان برآمدی و خراب و فنا گشتی لیلی چه باشد و چه خوبی دارد بیا تا ترا خوبان و نغزان نمایم و فدای تو کنم و به تو بخشم چون حاضر کردند مجنون را و خوبان را جلوه آوردند مجنون سر فروافکنده بود و پیش خود می نگریست پادشاه فرمود آخر سر را برگیر و نظر کن گفت می ترسم عشق لیلی شمشیر کشیده است اگر بردارم سرم را بیندازد غرق عشق لیلی چنان گشته بود آخر دیگران را چشم بود و لب و بینی بود آخر در وی چه دیده بود