فصل نهم - پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6252
فصل نهم - پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید
پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید عذر بنده می خواست که مولانا جهت این حکم کرده است که امیر به زیارت من نیاید و رنجه نشود که ما را حالت هاست حالتی سخن گوییم حالتی نگوییم حالتی پروای خلقان باشد حالتی عزلت و خلوت حالتی استغراق و حیرت مبادا که امیر در حالتی آید که نتوانم دلجویی او کردن و فراغت آن نباشد که با وی به موعظه و مکالمت پردازیم پس آن بهتر که چون ما را فراغت باشد که توانیم به دوستان پرداختن و به ایشان منفعت رسانیدن ما برویم و دوستان را زیارت کنیم امیر گفت که مولان
حکایت می آورند که حق تعالی می فرماید که ای بنده من حاجت ترا در حالت دعا و ناله زود برآوردمی اما آوازه ناله تو مرا خوش می آید در اجابت جهت آن تأخیر می افتد تا بسیار بنالی که آواز و ناله تو مرا خوش می آید مثلا دو گدا بر در شخصی آمدند یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مبغوض است خداوند خانه گوید به غلام که زود بی تأخیر به آن مبغوض نان پاره ای بده تا از در ما زود آواره شود و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که هنوز نان نپخته اند صبر کن تا نان برسد و بپزد دوستان را بیشتر خاطرم می خواهد که ببینم و د
حکایتی گفته اند که شخصی گفت که من فلان مرد را نیک می شناسم و نشان او بدهم گفتند فرما گفت مکاری من بود دو گاو سیاه داشت اکنون همچنین برین مثال است خلق گویند که فلان دوست را دیدیم و می شناسیم و هر نشان که دهند در حقیقت همچنان باشد که حکایت دو گاو سیاه داده باشد آن نشان او نباشد و آن نشان به هیچ کاری نیاید اکنون از نیک و بد آدمی می باید گذشتن و فرو رفتن در ذات او که چه ذات و چه گوهر دارد که دیدن و دانستن آن است عجبم می آید از مردمان که گویند که اولیا و عاشقان به عالم بی چون که او را جای نیست و صور
به مصطفی صلوات الله علیه سؤال کردند که هرچند که این معانی بی چونند اما به واسطه صورت آدمی ازان معانی می توان منفعت گرفتن فرمود اینک صورت آسمان و زمین به واسطه این صورت منفعت میگیر ازان معنی کل چون می بینی تصرف چرخ فلک را و باریدن ابرها را به وقت و تابستان و زمستان و تبدیل های روزگار را می بینی همه بر صواب و حکمت آخر این ابر جماد چه داند که به وقت می باید باریدن و این زمین را می بینی چون نبات را می پذیرد و یک را ده می دهد آخر این را کسی می کند او را می بین به واسطه این عالم و مدد می گیر همچنانک ا
شیخ سررزی رحمةالله علیه میان مریدان نشسته بود مریدی را سر بریان اشتها کرده بود شیخ اشارت کرد که او را سر بریان می باید بیارید گفتند شیخ به چه دانستی که او را سر بریان می باید گفت زیرا که سی سال است که مرا بایست نمانده است و خود را از همه بایستها پاک کرده ام و منزهم همچو آیینه بی نقش ساده گشته ام چون سر بریان در خاطر من آمد و مرا اشتها کرد و بایست شد دانستم که آن از آن فلان است زیرا آیینه بی نقش است اگر در آیینه نقش نماید نقش غیر باشد
عزیزی در چله نشسته بود برای طلب مقصودی به وی ندا آمد که این چنین مقصود بلند به چله حاصل نشود از چله برون آی تا نظر بزرگی بر تو افتد آن مقصود ترا حاصل شود گفت آن بزرگ را کجا یابم گفت در جامع گفت میان چندین خلق او را چون شناسم که کدامست گفتند برو او ترا بشناسد و بر تو نظر کند نشان آنک نظر او بر تو افتد آن باشد که ابریق از دست تو بیفتد و بیهوش گردی بدانی که او بر تو نظر کرده است چنان کرد ابریق پر آب کرد و جماعت مسجد را سقایی می کرد و میان صفوف می گردید ناگهانی حالتی در وی پدید آمد شهقه ای بزد و ابر
خدای را مردانند که از غایت عظمت و غیرت حق روی ننمایند اما طالبان را به مقصودهای خطیر برسانند و موهبت کنند این چنین شاهان عظیم نادرند و نازنین گفتیم پیش شما بزرگان می آیندگفت ما را پیش نمانده است دیرست که ما را پیش نیست اگر می آیند پیش آن مصور می آیند که اعتقاد کرده اند عیسی را علیه السلام گفتند به خانه تو می آییم گفت ما را در عالم خانه کجاست و کی بود
حکایت آورده اند که عیسی علیه السلام در صحرایی می گردد باران عظیم فروگرفت رفت در خانه سیه گوش در کنج غاری پناه گرفت لحظه ای تا باران منقطع گردد وحی آمد که از خانه سیه گوش بیرون رو که بچگان او به سبب تو نمی آسایند ندا کرد که یا رب لابن آوی ماوی و لیس لابن مریم ماوی گفت فرزند سیه گوش را پناه است و جای است و فرزند مریم را نه پناه است و نه جای و نه خانه است و نه مقام است خداوندگار فرمود اگر فرزند سیه گوش را خانه است اما چنین معشوقی او را از خانه نمی راند ترا چنین راننده ای هست اگر ترا خانه نباشد چ