دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

فصل پانزدهم - فرمود که هرکه محبوب است خوب است

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6258

فصل پانزدهم - فرمود که هرکه محبوب است خوب است
فرمود که هرکه محبوب است خوب است و لاینعکس لازم نیست که هرکه خوب باشد محبوب باشد خوبی جزو محبوبی است و محبوبی اصل است چون محبوبی باشد البته خوبی باشد جزو چیزی از کلش جدا نباشد و ملازم کل باشد در زمان مجنون خوبان بودند از لیلی خوبتر اما محبوب مجنون نبودند مجنون را می گفتند که از لیلی خوبترانند بر تو بیاریم او می گفت که آخر من لیلی را به صورت دوست نمی دارم و لیلی صورت نیست لیلی به دست من همچون جامی است من از آن جام شراب می نوشم پس من عاشق شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قدح است از شراب آگاه
سایل را دو مقدمه می باید که تصور کند یکی آنکه جازم باشد که  من در این چه می گویم مخطی ام غیر آن چیزی هست دوم آنکه که اندیشد که به از این و بالای این گفتی و حکمتی هست که من نمی دانم پس دانستیم که السؤال نصف العلم ازین روست
هرکسی روی به کسی آورده است و همه را مطلوب حق است و به آن امید عمر خود را صرف می کند اما درین میان ممیزی می باید که بداند که از این میان کیست که او مصیب است و بر وی نشان زخم چوگان پادشاه است تا یکی گوی و موحد باشد مستغرق آب است که آب در او تصرف می کند و او را در آب تصرفی نیست سباح و مستغرق هر دو در آبند اما این را آب می برد و محمول است و سباح حامل قوت خویش است و به اختیار خود است پس هر جنبشی که مستغرق کند و هر فعلی و قولی که ازو صادر شود آن از آب باشد ازو نباشد او در میان بهانه است همچنانکه از دی
فرمود که اگر پشت به تربت بزرگان کرده است اما از انکار و غفلت نکرده است روی به جان ایشان آورده است زیرا که این سخن که از دهان ما بیرون می آید جان ایشان است اگر پشت به تن کنند و روی به جان آرند زیان ندارند
مرا خویی است که نخواهم که هیچ دلی از من آزرده شود اینکه جماعتی خود را در سماع بر من می زنند و بعضی یاران ایشان را منع می کنند مرا آن خوش نمی آید و صد بار گفته ام برای من کسی را چیزی مگویید من به آن راضی ام آخر من تا این حد دل دارم که این یاران که به نزد من می آیند از بیم آن که ملول نشوند شعری می گویم تا به آن مشغول شوند و اگر نه من از کجا شعر از کجا والله که من از شعر بیزارم و پیش من ازین بتر چیزی نیست همچنانکه یکی دست در شکمبه کرده است و آن را می شوراند برای اشتهای مهمان چون اشتهای مهمان به شکم
پس این صورت عمل باشد عمل معنی است در آدمی همچنانکه گویند می گویی دارو در او عمل کرد و آنجا صورت عمل نیست الا معنی است در او و چنانکه گویند آن مرد در فلان شهر عامل است چیزی به صورت نمی بینند کارها که به او تعلق دارد او را به واسطه ان عامل می گویند پس عمل این نیست که خلق فهم کرده اند ایشان می پندارند که عمل این ظاهرست اگر منافق آن صورت عمل را بجای آرد هیچ او را سود دارد چون در او معنی صدق و ایمان نیست اصل چیزها همه گفتن است و قول تو از گفت و قول خبر نداری آن را خوار می بینی گفت میوه ی درخت عمل است
صاحب دل کل است چون او را دیدی همه را دیده باشی که الصید کله فی جوف الفرا خلقان عالم همه اجزای وی اند و او کل است
جزو درویشند جمله نیک و بد
هرکه نبود او چنین درویش نیست
اکنون چون او را دیدی که کل است قطعا همه عالم را دیده باشی و هر که را بعد ازو ببینی مکرر باشد و قول ایشان در اقوال کل است چون قول ایشان شنیدی هر سخنی که بعد از آن شنوی مکرر باشد
فمن یره فی منزل فکانما
رآی کل انسان وکل مکان
ای نسخه نامه الهی که توی
وی آینه جمال شاهی که توی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچ خواهی که توی