فصل شانزدهم - نایب گفت که پیش از این کافران بت را میپرستیدند
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6259
فصل شانزدهم - نایب گفت که پیش از این کافران بت را می پرستیدند
نایب گفت که پیش از این کافران بت را می پرستیدند و سجود می کردند ما در این زمان همان می کنیم این چه می رویم و مغول را سجود و خدمت می کنیم و خود را مسلمان می دانیم و چندین بتان دیگر در باطن داریم از حرص و هوا و کین و حسد و ما مطیع این جمله ایم پس ما نیز ظاهرا و باطنا همان کار می کنیم و خویشتن را مسلمان می دانیم فرمود اما اینجا چیز دیگر هست چون شما را این در خاطر می آید این بد است و ناپسند قطعا دیده دل شما چیزی بی چون و بی چگونه و عظیم دیده است که این او را زشت و قبیح می نماید آب شور شور کسی را نما
فرشته رست به علم و بهیمه رست به جهل
میان دو به تنازع بماند مردم زاد
اکنون بعضی از آدمیان متابعت عقل چندان کردند که کلی ملک گشتند و نور محض گشتند ایشان انبیا و اولیااند از خوف و رجا رهیدند که لاخوف علیهم ولاهم یحزنون و بعضی از شهوت بر عقلشان غالب گشت تا به کلی حکم حیوان گرفتند و بعضی در تنازع مانده اند و آنها آن طایفه اند که ایشان را در اندرون رنجی و دردی و فغانی و تحسری پدید می آید و به زندگانی خویش راضی نیستند اینها مؤمنانند اولیا منتظر ایشانند که مؤمنان را در منزل خود رسانند و چون خود کنند و شیاطین نیز منتظرند که او را به اسفل السافلین سوی خود کشند
ما می خواهیم و دیگران می خواهند
تا بخت که را بود که را دارد دوست
اذا جاء نصرالله الی آخر مفسران ظاهر چنین تفسیر می کنند که مصطفی صلی الله علیه و سلم همت ها داشت که عالمی را مسلمان کنم و در راه خدا آورم چون وفات خود را بدید گفت آه نزیستم که خلق را دعوت کنم حق تعالی گفت غم مخور در آن ساعت که تو بگذری ولایتها و شهرها را که به لشکر و شمشیر می گشودی جمله را بی لشکر مطیع و مؤمن گردانم و اینکه نشانش آن باشد که در آخر وفات تو خلق را بینی از در درمی آیند گروه گروه مسلمان می شوند چون این نشان بیاید بدان که وقت سفر تو رسید اکنون تسبیح کن و استغفار کن که آنجا خواهی آمدن
بلکه به صد هزار یک منزل نتوانی ازین راه بریدن الا چون درین راه بروی چنانک از پای درآیی و بیفتی و ترا دیگر هیچ طاقت رفتن نماند بعد از آن عنایت حق ترا برگیرد چنانکه طفل را مادام که شیرخواره است او را بر می گیرند و چون بزرگ شد او را به وی رها می کنند تا می رود اکنون چون قواهای تو نماند در آن وقت که این قوتها داشتی و مجاهده ها می نمودی گاه گاه میان خواب و بیداری به تو لطفی می نمودیم تا به آن در طلب ما قوت می گرفتی و اومیدوار می شدی این ساعت که آن آلت نماند لطفها و بخششها و عنایتهای ما را ببین که چون
مه نور می فشاند و سگ بانگ می کند
مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بود
از ماه نور گیرد ارکان آسمان
خود کیست آن سگی که به خار زمین بود
بسیار کسان هستند که حق تعالی ایشان را به نعمت و مال و زر و امارت عذاب می دهد و جان ایشان از آن گریزان است فقیری در ولایت عرب امیری را سوار دید در پیشانی او روشنایی انبیا و اولیا دید گفت سبحان من یعذب عباده بالنعم