فصل بیست وچهارم - شخصی درآمد فرمود که محبوب است
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6267
فصل بیست وچهارم - شخصی درآمد فرمود که محبوب است
شخصی درآمد فرمود که محبوب است و متواضع و این از گوهر اوست چنانک شاخی را که میوه ی بسیار باشد آن میوه او را فروکشد و آن شاخ را که میوه ای نباشد سر بالا دارد همچون سپیدار و چون میوه از حد بگذرد استون ها نهند تا به کلی فرونیاید پیغامبر صلی الله علیه وسلم عظیم متواضع بود زیرا که همه میوه های عالم اول و آخر برو جمع بود لاجرم از همه متواضع تر بود ما سبق رسول الله احد بالسلام گفت هرگز کسی پیش از پیغامبر بر پیغامبر صلی الله علیه و سلم نمی توانست سلام کردن زیرا پیغامبر پیش دستی می کرد از غایت تواضع و
دست به هنجار نگیرد پای در راه راست نتواند رفتن چشم چیزی نبیند گوش هرچه شنود کژ شنود پس به سایه عقل این اعضاء همه کارها بهنجار و نیکو و لایق به جای می آرند و در حقیقت آن همه کارها از عقل می آید اعضا آلت اند همچنین آدمی باشد عظیم خلیفه وقت او همچون عقل کل است عقول مردم همچون اعضای وی اند هرچه کنند از سایه او باشد و اگر از ایشان کژی یی بیاید از آن باشد که آن عقل کل سایه از سر او برداشته باشد همچنان که مردی چون دیوانگی آغاز کند و کارهای ناپسندیده پیش گیرد همه را معلوم گردد که عقل او از سر برفته
از خرد پر داشت عیسی بر فلک پرید او گر خرش را نیم پر بودی نماندی در خری- و چه عجب است که آدمی شود خدا قادر است بر همه چیزها آخر این طفل که اول می زاید از خر بترست دست در نجاست می کند و به دهان می برد تا بلیسد مادر او را می زند و منع می کند خر را باری نوعی تمیز هست وقتی که بول می کند پای ها را باز می کند تا بول برو نچکد چون آن طفل را که از خر بترست حق تعالی آدمی تواند کردن خر را اگر آدمی کند چه عجب پیش خدا هیچ چیزی عجب نیست در قیامت همه اعضای آدمی یک یک جدا جدا از دست و پای و
سخن به قدر آدمی می آید سخن ما همچون آبی ست که میراب آن را روان می کند آب چه داند که میراب او را به کدام دشت روان کرده است در خیار زاری یا کلم زاری یا در پیاز زاری در گلستانی این دانم که چون آب بسیار آید آنجا زمین های تشنه بسیار باشد و اگر اندک آید دانم که زمین اندک است باغچه است یا چاردیواری کوچک یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدرهمم المستمعین من کفش دوزم چرم بسیارست الا بقدر پای برم و دوزم
سایه شخصم و اندازه ی او
قامتش چند بود چندانم
در زمین حیوانکی ست که زیر زمین می زید و در ظلمت می باشد او را چشم و گوش نیست زیرا در آن مقام که او باش دارد محتاج چشم و گوش نیست چون به آن حاجت ندارد چشمش چرا دهند نیست که خدای را چشم و گوش کم است یا بخل هست الا او چیزی به حاجت دهد چیزی که بی حاجت دهد بر او بار گردد حکمت و لطف و کرم حق بار برمی گیرد بر کسی بار کی نهد مثلا آلت دروگر درودگر را از تیشه و اره و مبرد و غیره به درزی یی دهی که این را بگیر آن بر او بار گردد چون به آن کار نتواند کردن پس چیزی را به حاجت دهد ماند همچنانکه آن کرمان در زیر ز
تا ظن نبری که ره روان نیز نیند
کامل صفتان بی نشان نیز نیند
زین گونه که تو محرم اسرار نه ای
می پنداری که دیگران نیز نیند
اکنون عالم به غفلت قایم است که اگر غفلت نباشد این عالم نماند شوق خدا و یاد آخرت و سکر و وجد معمار آن عالم است اگر همه آن رو نماید به کلی به آن عالم رویم و اینجا نمانیم و حق تعالی می خواهد که اینجا باشیم تا دو عالم باشد پس دو کدخدا را نصب کرد یکی غفلت و یکی بیداری تا هر دو خانه معمور ماند