دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

فصل بیست وپنجم - فرمود لطف‌های شما و سعی‌های شما و تربیت‌ها که می‌کنید

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6268

فصل بیست وپنجم - فرمود لطف های شما و سعی های شما و تربیت ها که می کنید
فرمود لطف های شما و سعی های شما و تربیت ها که می کنید حاضرا و غایبا من اگر در شکر و تعظیم و عذر خواستن تقصیر می کنم ظاهرا بنا بر کبر نیست یا بر فراغت یا نمی دانم حق منعم را که چه مجازات می باید کردن به قول و فعل لیکن دانسته ام از عقیده ی پاک شما که شما آن را خالص برای خدا می کنید من نیز به خدا می گذارم تا عذر آن را هم او بخواهد چون برای او کرده ای که اگر من به عذر آن مشغول شوم و به زبان اکرام کنم و مدح گویم چنان باشد که بعضی از آن اجر که حق خواهد دادن به شما رسید و بعضی مکافات رسید زیرا این تواض
شیخ نساج بخاری مردی بزرگ بود و صاحب دل دانشمندان و بزرگان نزد او آمدندی به زیارت بر دو زانو نشستندی شیخ امی بود می خواستند که از زبان او تفسیر قرآن و احادیث شنوند می گفت تازی نمی دانم شما ترجمه آیت را یا حدیث را بگویید تا من معنی آن را بگویم می گفتند او تفسیر و تحقیق آن را آغاز می کرد و می گفت که مصطفی صلی الله علیه و سلم در فلان مقام بود که این آیت را گفت و احوال آن مقام چنین است و مرتبه ی آن مقام را و راه های آن را و عروج آن را به تفصیل بیان می کرد روزی علوی معرف قاضی را به خدمت او مدح می کرد
شیخ الاسلام ترمدی می گفت سید برهان الدین قدس الله سره العظیم سخن های تحقیق خوب می گوید از آنست که کتب مشایخ و اسرار و مقالات ایشان را مطالعه می کند یکی گفت آخر تو نیز مطالعه می کنی چونست که چنان سخن نمی گویی  گفت او را دردی و مجاهده و عملی هست گفت آن را چرا نمی گویی و یاد نمی آوری از مطالعه حکایت می کنی اصل آنست و ما آن را می گوییم تو نیز از آن بگو ایشان را درد آن جهان نبود به کلی دل بر این جهان نهاده بودند بعضی برای خوردن نان آمده بودند و بعضی برای تماشای نان می خواهند که این سخن را بیاموزند
آنکس که چیزی دارد یا درو گوهری هست و دردی پیداست آخر میان قطار شتران آن اشتر مست پیدا باشد از چشم و رفتار و کفک و غیر کفک سیماهم فی وجوههم من اثر السجود هرچه بن درخت می خورد بر سر درخت از شاخ و برگ و میوه پیدا می شود و آنک نمی خورد و پژمرده است کی پنهان ماند این های هوی بلند که می زنند سرش آنست که از سخنی سخنها فهم می کنند و از حرفی اشارت ها معلوم می گردانند همچنانک کسی وسیط و کتب مطول خوانده باشد از تنبیه چون کلمه ای بشنود چون شرح آن را خوانده است از یک مسأله اصل ها و مسأله ها فهم کند بر آن یک
در زمان مصطفی صلی الله علیه و سلم کافری را غلامی بود مسلمان صاحب گوهر سحری خداوندگارش فرمود که طاسها برگیر که به حمام رویم در راه مصطفی صلوات الله و علیه و سلم در مسجد با صحابه رضوان الله علیهم نماز می کرد غلام گفت ای خواجه لله تعالی این طاس را لحظه ای بگیر تا دو گانه بگزارم بعد از آن به خدمت روم چون در مسجد رفت نماز کرد مصطفی صلی الله علیه و سلم بیرون آمد و صحابه هم بیرون آمدند غلام تنها در مسجد ماند خواجه اش تا به چاشتی منتظر و بانگ می زد که ای غلام بیرون آی گفت مرا نمی هلند چون کار از حد گذشت
آخر در دنیا شب و روز فراغت و آسایش می طلبی و حصول آن در دنیا ممکن نیست و مع هذا یک لحظه بی طلب نیستی راحتی نیز که در دنیا می یابی همچون برقی است که می گذرد و قرار نمی گیرد و آنگه کدام برق برقی پر تگرگی پر باران پر برف پر محنت مثلا کسی عزم انطالیه کرده است و سوی قیصریه می رود امید دارد که به انطالیه رسد و سعی را ترک نمی کند مع انه که ممکن نیست که ازین راه به انطالیه رسد الا آنک به راه انطالیه می رود اگرچه لنگ است و ضعیف است اما هم برسد چون منتهای راه اینست چون کار دنیا بی رنج میسر نمی شود و کار آ
گویند که معلمی از بینوایی در فصل زمستان دراعه کتان یکتا پوشیده بود مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود می گذرانید و سرش در آب پنهان کودکان پشتش را دیدند و گفتند استاد اینک پوستینی در جوی افتاده است و ترا سرماست آن را بگیر استاد از غایت احتیاج و سرما درجست که پوستین را بگیرد خرس تیز چنگال در وی زد استاد در آب گرفتار خرس شد کودکان بانگ می داشتند که ای استاد یا پوستین را بیاور و اگر نمی توانی رها کن تو بیا گفت من پوستین را رها می کنم پوستین مرا رها نمی کند چه چاره کنم
شوق حق ترا کی گذارد اینجا شکرست که به دست خویشتن نیستیم به دست حقیم همچنانک طفل در کوچکی جز شیر و مادر را نمی داند حق تعالی او را هیچ آنجا رها کرد پیشتر آوردش به نان خوردن و بازی کردن و همچنانش از آنجا کشانید تا به مقام رسانید و همچنین در این حالت که این طفل است به نسبت به آن عالم و این پستانی دیگرست نگذارد و ترا بآنجا برساند که دانی که این طفلی بود و چیزی نبود فعجبت من قوم یجرون الی الجنة بالسلاسل والاغلال- خذوه فغلوه ثم النعیم صلوه ثم الوصال صلوه ثم الجمال صلوه ثم الکمال صلوه صیادان ماهی را ی
اکنون این را چشم بیدار می باید چشم خوابناک این را نتواند دیدن و این وظیفه ی او نیست هر طایفه ای طایفه ی دگر را نفی می کند اینها می گویند که ما حقیم و وحی ما راست و ایشان باطلند و ایشان نیز اینها را همچنین می گویند و همچنین هفتاد و دو ملت نفی همدگر می کنند پس به اتفاق می گویند که همه را وحی نیست پس در نیستی وحی همه متفق باشند و ازین جمله یکی را هست بر این هم متفقند اکنون ممیزی کیسی مؤمنی باید که بداند که آن یک کدام است که المومن کیس ممیز فطن عاقل و ایمان همان تمیز و ادراک است
سؤال کرد که اینها که نمی دانند بسیارند و آنها که می دانند اندکند اگر به این مشغول خواهیم شدن که تمیز کنیم میان آنها که نمی دانند و گوهری ندارند و میان آنها که دارند درازنایی کشد فرمود که اینها که نمی دانند اگرچه بسیارند اما اندکی را چون بدانی همه را دانسته باشی همچنانک مشتی گندم را چون دانستی همه انبارهای عالم را دانستی و اگر پاره ای شکر را چشیدی اگر صد لون حلوا سازند از شکر دانی که در آنجا شکرست چون شکر را دانسته ای کسی که شاخی از شکر بخورد چون شکر را نشناسد مگر او را دو شاخ باشد
شما را اگر این سخن مکرر می نماید از آن باشد که شما درس نخستین را فهم نکرده اید پس لازم شد ما را هر روز این گفتن همچنانک معلمی بود کودکی سه ماه پیش او بود از اﻟﻒ چیزی ندارد نگذشته بود پدر کودک آمد که ما در خدمت تقصیر نمی کنیم و اگر تقصیر رفت فرما که زیادت خدمت کنیم گفت نی از شما تقصیری نیست اما کودک ازین نمی گذرد او را پیش خواند و گفت بگو اﻟﻒ چیزی ندارد گفت چیزی ندارد اﻟﻒ نمی توانست گفتن معلم گفت حال اینست که می بینی چون ازین نگذشت و این را نیاموخت من وی را سبق نو چون دهم گفت الحمدلله رب العالمی
حکایات کرامات می فرمود گفت یکی از اینجا به روزی یا به لحظه ای به کعبه رود چندان عجب و کرامات نیست باد سموم را نیز این کرامت هست به یک روز و به یک لحظه هر کجا که خواهد برود کرامات آن باشد که ترا از حال دون به حال عالی آرد و از آنجا اینجا سفر کنی و از جهل به عقل و از جمادی به حیات
همچنانک اول خاک بودی جماد بودی تو را به عالم نبات آورد و از عالم نبات سفر کردی به عالم علقه و مضغه و از علقه و مضغه به عالم حیوانی و از حیوانی به عالم انسانی سفر کردی کرامات این باشد حق تعالی این چنین سفر را بر تو نزدیک گردانید در این منازل و راهها که آمدی هیچ در خاطر و وهم تو نبود که خواهی آمدن و از کدام راه آمدی و چون آمدی و ترا آوردند و معین می بینی که آمدی همچنین ترا به صد عالم دیگر گوناگون خواهند بردن منکر مشو و اگر از آن اخبار کنند قبول کن پیش عمر رضی الله عنه کاسه ای پر زهر آوردند به ارم
او را آن ایمان بود و زیادت بلک ایمان صدیقان داشت اما غرض او را ایمان انبیا و خاصان و عین الیقین بود و آن توقع داشت چنانک آوازه ی شیری در اطراف جهان شایع گشته بود مردی از برای تعجب از مسافت دور قصد آن بیشه کرد برای دیدن آن شیر یکساله راه مشقت کشید و منازل برید چون در آن بیشه رسید و شیر را از دور بدید ایستاد و بیش نمی توانست رفتن گفتند آخر شما چندین راه قدم نهادیت برای عشق این شیر و این شیر را خاصیتی هست که هرکه پیش او دلیر رود و به عشق دست بر وی مالد هیچ گزندی به وی نمی رساند و اگر کسی ازو ترسان
یار خوش چیزیست زیرا که یار از خیال یار قوت می گیرد و می بالد و حیات می گیرد چه عجب می آید مجنون را خیال لیلی قوت می داد و غذا شد جایی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تأثیر باشد که یار او را قوت بخشد یار حقیقی را چه عجب می داری که قوتش بخشد خیال او در صورت و غیبت چه جای خیال است آن خود جان حقیقت هاست آن را خیال نگویند عالم بر خیال قایم است و این عالم را حقیقت می گویی جهت آنک در نظر می آید و محسوس است و آن معانی را که عالم فرع اوست خیال می گویی کار بعکس است خیال خود این عالم است که آن معنی صد چو