دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

فصل پنجاه و هشتم - گفت که آن منجّم می‌گوید که غيرافلاک

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6301

فصل پنجاه و هشتم - گفت که آن منجم می گوید که غيرافلاک
گفت که آن منجم می گوید که غیر افلاک و این کره خاکی که می بینم شما دعوی می کنید که بیرون آن چیزی هست پیش من غیر آن چیزی نیست و اگر هست بنمایید که کجاست فرمود که آن سؤال فاسد است از ابتدا زیرا می گویی که بنمایید که کجاست و آنرا خود جای نیست و بعد از آن بیا بگو که اعتراض تو از کجاست و در چه جای است در زبان نیست و در دهان نیست در سینه نیست این جمله را بکاو و پاره پاره و ذره ذره کن ببین که این اعتراض و اندیشه را در اینها همه هیچ می یابی پس دانستیم که اندیشه ترا جای نیست چون جای اندیشه خود را ندانس
یکی گفت که پیش از آنکه زمین و آسمان بود و کرسی بود عجب کجا بود گفتیم این سؤال از اول فاسد است زیراکه خدای آن است که او را جای نیست تو می پرسی پیش ازین هم کجا بود آخر همه چیزهای تو بی جاست این چیزها را که در توست جای آن را دانستی که جای او را می طلبی چون بی جای است احوال و اندیشه های تو جای چگونه تصور بندد آخر خالق اندیشه از اندیشه لطیف تر باشد مثلا این بنا که خانه ساخت آخر او لطیف تر باشد ازین خانه زیرا که صد چنین و غیر این بنایی کارهای دیگر و تدبیرهای دیگر که یک به یک نماند آن مرد بنا تواند س