دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

فصل پنجاه و هفتم - عارفی گفت رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6300

فصل پنجاه و هفتم - عارفی گفت رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید
عارفی گفت رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید که گریزگاه بعضی اولیا بوده است دیدم رییس گلخن را شاگردی بود میان بسته بود کار می کرد و اوش می گفت که این بکن و آن بکن او چست کار می کرد گلخن تاب را خوش آمد از چستی او در فرمان برداری گفت آری همچنین چست باش اگر تو پیوسته چالاک باشی و ادب نگاه داری مقام خود به تو دهم و ترا بجای خود بنشانم مرا خنده گرفت و عقده من بگشاد دیدم رییسان این عالم را همه بدین صفت اند با چاکران خود