دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۱۲۵

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 125

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست
سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نه
شهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست
خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟
مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست
کس ندیده‌ست تو را یک نظر اندر همه عمر
که همه عمر دعاگوی و هوادار تو نیست
آدمی نیست، مگر کالبدی بی‌جانست
آن که گوید که «مرا میل به دیدار تو نیست»
ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای!
صلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست
جور تلخ‌ست ولیکن چه کنم گر نبرم؟
چون گریز از لب شیرین شکربار تو نیست
من سری دارم و در پای تو خواهم بازید
خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست
به جمال تو که دیدار ز من باز مگیر
که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست
سعدیا! گر نتوانی که کمِ خود گیری
سر خود گیر که صاحب‌نظر‌ی کار تو نیست

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.