دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۱۳۱

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 131

دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
یار دل برده دست بر جان داشت
دیده در می‌فشاند در دامن
گوییا آستین مرجان داشت
اندرونم ز شوق می‌سوزد
ور ننالیدمی چه درمان داشت
می‌نپنداشتم که روز شود
تا بدیدم سحر که پایان داشت
در باغ بهشت بگشودند
باد گویی کلید رضوان داشت
غنچه دیدم که از نسیم صبا
همچو من دست در گریبان داشت
که نه تنها منم ربوده عشق
هر گلی بلبلی غزل خوان داشت
رازم از پرده برملا افتاد
چند شاید به صبر پنهان داشت
سعدیا ترک جان بباید گفت
که به یک دل دو دوست نتوان داشت

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.