دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۲۰۱

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 201

آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
تا مدّعی اَندر پس دیوار نباشد
آن بر سر گنج‌ست که چون نقطه به کُنجی
بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد
ای دوست برآور دَری از خلق به رویم
تا هیچکسم واقف اسرار نباشد
مِی خواهم و معشوق و زمینی و زمانی
کاو باشد و من باشم و اغیار نباشد
پندم مده اِی دوست که دیوانهٔ سرمست
هرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد
با صاحب شمشیر مَبادت سر و کاری
الّا به سرِ خویشتنت کار نباشد
سهل است به خون من اگر دست برآری
جان دادنِ در پای تو دشوار نباشد
ماهت نتوان خواند بدین صورت و گفتار
مَه را لب و دندان شکربار نباشد
وان سرو که گویند به بالای تو باشد
هرگز به چنین قامت و رفتار نباشد
ما توبه شکستیم که در مذهبِ عشاق
صوفی نپسندند که خمار نباشد
هر پای که در خانه فرو رفت به گنجی
دیگر همه عمرش سر بازار نباشد
عطار که در عین گلاب است عجب نیست
گر وقت بهارش سر گلزار نباشد
مردم همه دانند که در نامهٔ سعدی
مُشکیست که در کلبهٔ عطار نباشد
جان در سر کارِ تو کند سعدی و غم نیست
کان یار نباشد که وفادار نباشد

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.