دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۲۲۱

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 221

مجلس ما دگر امروز به بُستان ماند
عیش خلوت به تماشای گلستان ماند
مِی حلال‌ست کسی را که بوَد خانه بهشت
خاصه از دست حریفی که به رضوان ماند
خط سبز و لب لعلت به چه ماننده کنی؟
من بگویم به لب چشمهٔ حیوان ماند
تا سر زلف پریشان تو محبوبِ من‌ست
روزگارم به سر زلف پریشان ماند
چه کند کشتهٔ عشقت که نگوید غم دل؟
تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند
هر که چون موم به خورشید رُخت نرم نشد
زینهار از دل سختش که به سندان ماند
نادر افتد که یکی دل به وصالت ندهد
یا کسی در بلد کفر مسلمان ماند
تو که چون برق بخندی چه غمت دارد از آنک
من چنان زار بگریم که به باران ماند؟
طعنه بر حیرت سعدی نه به انصاف زدی
کس چنین روی نبیند که نه حیران ماند
هر که با صورت و بالای تواش انسی نیست
حیوانی‌ست که بالاش به انسان ماند

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.