دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۲۶۱

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 261

یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود
کاو را به سرِ کُشتهٔ هجران گذری بود
آن دوست که ما را به ارادت نظری هست
با او مگر او را به عنایت نظری بود
مِن بعد حکایت نکنم تلخی هجران
کآن میوه که از صبر برآمد شِکری بود
رویی نتوان گفت که حسنش به چه ماند
گویی که در آن نیم‌شب از روز دری بود
گویم قمری بود کس از من نپسندد
باغی که به هر شاخ درختش قمری بود
آن دم که خبر بودم از او تا تو نگویی
کز خویشتن و هر که جهانم خبری بود
در عالم وصفش به جهانی برسیدم
کاندر نظرم هر دو جهان مختصری بود
من بودم و او نی قلم اندر سر من کش
با او نتوان گفت وجود دگری بود
با غمزهٔ خوبان که چو شمشیر کشیده‌ست
در صبر بدیدم که نه محکم‌سپری بود
سعدی! نتوانی که دگر دیده بدوزی
کآن دل بربودند که صبرش قدری بود

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.