قلم:
غزل شمارهٔ ۳۰۵
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 305
از همه باشد به حقیقت گزیر
وز تو نباشد که نداری نظیر
مشرب شیرین نبود بیزحام
دعوت منعم نبود بیفقیر
آن عرق است از بدنت یا گلاب؟
آن نفس است از دهنت یا عبیر؟
بذل تو کردم تن و هوش و روان
وقف تو کردم دل و چشم و ضمیر
دل چه بوَد؟ جان که بدو زندهام
گو «بده، ای دوست!» که گویم «بگیر»
راحت جان باشد از آن قبضه، تیغ
مرهم دل باشد از آن جعبه، تیر
دردِ نهانی به که گویم؟ که نیست
باخبر از درد من الا خبیر
عیب کنندم که «چه دیدی در او؟»
کور نداند که چه بیند بصیر
چون نرود در پی صاحبکمند
آهوی بیچاره به گردن اسیر
هر که دل شیفته دارد چو من
بس که بگوید سخن دلپذیر
نالهٔ سعدی به چه دانی خوش است
بوی خوش آید چو بسوزد عبیر
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.