دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۳۰۶

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 306

ای پسر دلربا! وی قمر دلپذیر!
از همه باشد گریز، وز تو نباشد گزیر
تا تو مصور شدی در دل یکتای من
جای تصور نماند، دیگرم اندر ضمیر
عیب کنندم که چند، در پی خوبان روی
چون نرود بنده‌وار، هر که برندش اسیر
بستهٔ زنجیر زلف، زود نیابد خلاص
دیر برآید به جهد هر که فرو شد به قیر
چون تو بتی بگذرد سروقدِ سیم‌ساق
هر که در او ننگرد مرده بود یا ضریر
گر نبرم ناز دوست کیست که مانند اوست؟
کبر کند بی‌خلاف هر که بود بی‌نظیر
قامت زیبای سرو کاین همه وصفش کنند
هست به صورت بلند لیک به معنی قصیر
هر که طلبکار توست، روی نتابد ز تیغ
وآن که هوادار توست، بازنگردد به تیر
بوسه دهم بنده‌وار بر قدمت ور سرم
در سر این می‌رود بی‌سر و پایی مگیر
سعدی! اگر خون و مال، صرف شود در وصال
آنت مقامی بزرگ، اینت بهایی حقیر
گر تو ز ما فارغی، وز همه کس بی‌نیاز
ما به تو مستظهریم، وز همه عالم فقیر

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.