دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۳۹۲

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 392

من دوست می‌دارم جفا، کز دست جانان می‌برم
طاقت نمی‌دارم ولی افتان و خیزان می‌برم
از دست او جان می‌برم تا افکنم در پای او
تا تو نپنداری که من از دست او جان می‌برم
تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگ‌دل
هر لحظه از بیداد او سر در گریبان می‌برم
خواهی به لطفم گو «بخوان»، خواهی به قهرم گو «بران»
طوعا و کرها بنده‌ام، ناچار فرمان می‌برم
درمان درد عاشقان، صبر است و من دیوانه‌ام
نه درد ساکن می‌شود، نه ره به درمان می‌برم
ای ساربان! آهسته رو، با ناتوانان صبر کن
تو بارِ جانان می‌بری، من بارِ هجران می‌برم
ای روزگار عافیت! شکرت نکردم لاجرم
دستی که در آغوش بود، اکنون به دندان می‌برم
گفتم «به پایان آورم در عمر خود با او شبی»
حالا به عشقِ روی او، روزی به پایان می‌برم
سعدی! دگربار از وطن، عزم سفر کردی چرا؟
از دست آن ترک خطا، یرغو به قاآن می‌برم
من خود ندانم وصف او، گفتن سزای قدر او
گل آورند از بوستان، من گل به بُستان می‌برم

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.