دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شمارهٔ ۵۵۷

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 557

هرگز این صورت کند صورتگری؟
یا چنین شاهد بود در کشوری؟
سرورفتاری، صنوبرقامتی
ماه‌رخساری، ملایک‌منظری
می‌رود وز خویشتن‌بینی که هست
در نمی‌آید به چشمش دیگری
صد هزارش دست خاطر در رکاب
پادشاهی می‌رود با لشکری
عارضش باغی دهانش غنچه‌ای
بل بهشتی در میانش کوثری
ماه‌رویا! مهربانی پیشه کن
خوب‌رویی را بباید زیوری
بی‌تو در هر گوشه پایی در گِل است
وز تو در هر خانه دستی بر سری
چون هُمایم سایه‌ای بر سر فکن
تا در اقبالت شوم نیک‌اختری
در خداوندی چه نقصان آیدش
گر خداوندی بپرسد چاکری؟
مصلحت بودی شکایت گفتنم
گر به غیر از خصم بودی داوری
سعدیا داروی تلخ از دست دوست
به که شیرینی ز دست دیگری
خاکی از مردم بماند در جهان
وز وجود عاشقان خاکستری

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.