قلم:
غزل شمارهٔ ۵۷۱
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — غزلیات سعدی شماره 571
تو اگر به حسن، دعوی بکنی، گواه داری
که جمال سرو بستان و کمال ماه داری
درِ کس نمیگشایم که به خاطرم درآید
تو به اندرونِ جان آی که جایگاه داری
ملکی مهی ندانم، به چه کنیتت بخوانم؟
به کدام جنس گویم که تو اشتباه داری؟
برِ کس نمیتوانم به شکایت از تو رفتن
که قبول و قوّتت هست و جمال و جاه داری
گلِ بوستان رویت چو شقایق است لیکن
چه کنم به سرخرویی؟ که دلی سیاه داری
چه خطای بنده دیدی که خلاف عهد کردی؟
مگر آن که ما ضعیفیم و تو دستگاه داری
نه کمال حسن باشد ترشی و روی شیرین
همه بد مکن که مردم همه نیکخواه داری
تو جفا کنی و صولت، دگران دعای دولت
چه کنند از این لطافت که تو پادشاه داری؟
به یکی لطیفه گفتی ببرم هزار دل را
نه چنان لطیف باشد که دلی نگاه داری
به خدای اگر چو سعدی برود دلت به راهی
همه شب چنو نخسبی و نظر به راه داری
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.