دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

حکایت شمارهٔ ۳۳

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — گلستان سعدی شماره 75

گلِ سرخش چو عارضِ خوبان
سنبلش همچو زلفِ محبوبان
همچنان از نهیب بَرْدِ عَجوز
شیر ناخورده طفلِ دایه هنوز
وَ اَفاِنینُ عَلَیْها جُلَّنارْ
عُلِّقَتْ بِالشَّجَرِ الاَخْضَرِ نارْ
ازین مه پاره‌ای، عابدفریبی
ملایک صورتی، طاووس‌زیبی
که بعد از دیدنش صورت نبندد
وجودِ پارسایان را شکیبی
هَلَکَ النّاسُ حَوْلَهُ عَطَشاً
وَ هْوَ ساقٍ یَرَیٰ وَ لاٰ یَسْقی
دیده از دیدنش نگشتی سیر
همچنان کز فرات، مُسْتَسْقی
در سرِ کارِ تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغِ زیرک به‌حقیقت منم امروز و تو دامی
هر که هست از فقیه و پیر و مرید
وز زبان‌آورانِ پاک‌نَفَس
چون به دنیایِ دون فرود آید،
به عسل در بماند پایِ مگس
خاتونِ خوب‌صورتِ پاکیزه‌روی را
نقش و نگار و خاتمِ پیروزه، گو مباش
درویشِ نیک‌سیرتِ پاکیزه‌خوی را
نانِ رِباط و لقمهٔ دریوزه، گو مباش
تا مرا هست و دیگرم باید،
گر نخوانند زاهدم، شاید

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.