قلم:
حکایت شمارهٔ ۱۷
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — گلستان سعدی شماره 149
مُعَلّمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عِتاب و ستمگری آموخت
من آدمی به چنین شکل و خوی و قَدّ و روش
ندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت
بُلیتُ بِنَحویٍّ یَصولُ مُغاضِباً
عَلَیَّ کَزِیدٍ فیٖ مُقابَلَةِ العَمرو
عَلیٰ جَرِّ ذَیلٍ لَیسَ یَرفَعُ رَأسَهُ
وَ هَل یَستَقیمُ الَّرفعُ مِن عامِلِ الجَرِّ
طبع تو را تا هوس نحو کرد
صورت صبر از دل ما محو کرد
ای دل عُشّاق به دام تو صید
ما به تو مشغول و تو با عَمْرو و زِید؟
بزرگی دیدم اندر کوهساری
قناعت کرده از دنیا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نیایی؟
که باری بندی از دل برگشایی
بگفت آنجا پریرویانِ نَغْزند
چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند
بوسه دادن به روی دوست چه سود
هم در این لحظه کردنش بدرود؟
سیب گویی وداعِ بُستان کرد
روی از این نیمه سرخ و زآن سو زرد
إِنْ لَم أَمُتْ یَومَ الوَداعِ تَأسُّفاً
لا تَحسَبونی فی المَوَدَّةِ مُنصِفاً
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.