دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

شمارهٔ ۳۸

شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی — مواعظ و قصاید سعدی شماره 287

تا چه آید بر من از حمدان من
وز بلای کیر من بر جان من
‌چند سرگردانی مردم دهد
‌این کل ِ یک چشم سرگردان من؟
‌گه گریبانم بدرّد قحبه‌ای
‌گاه کنگی بشکند دندان من
‌درد بی‌درمانم از حد در گذشت
‌غافل است از درد بی‌درمان من
‌گوئی آن گلبرگ خندان آورد
‌رحمتی بر دیدهٔ گریان من
‌گه ببینم این ِ خود در آن ِ او
‌دولت این باشد که گردد آن ِ من
‌روز حسرت می‌گذارم، تا شبی
‌گنبدش را تر کند باران من
‌دو عنابی در میان پای او
‌سهمگن باشد به بادنجان من
‌روز و شب دستان عشقش می‌زنم
‌وان دو دستی فارغ از دستان من
‌هر چه خواهد، هرچه گوید، گو بگو
‌از بدی ّ و نیکویی در شأن من
‌جز متاع خویشتن نتوان فروخت
‌این بضاعت بود در انبان من

✨ تعبیر و پیام شعر:

حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیک‌نامی و پرهیز از مردم‌آزاری.