قلم:
غزل شماره 332
خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی — غزلیات شماره 332
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد، فریبی
به سیب بوستان و شهد و شیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوانبخت جهانم گرچه پیرم
قراری بستهام با می فروشان
که روز غم به جز ساغر نگیرم
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
در این غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش میآید صفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگرچه مدعی بیند حقیرم
در این غزل، حافظ به معشوق خود التماس میکند که با چشمان زیبایش او را آزار ندهد، چرا که از عشق او به نهایت فقر رسیده است. او با پرهیزکاران ریاکار مقابله میکند و میگوید که دیگر فریب وعدههای بهشتی آنها را نمیخورد، چرا که قلبش سرشار از عشق معشوق شده است. حافظ در این غزل، خودش را عاشق راستینی معرفی میکند که در هر حالتی، حتی در پیری، دل به عشق و مستی داده و از هرگونه تعلقات دنیوی آزاد است و با معشوق خود، گنجی گرانبها در سینه دارد.
✨ تعبیر و پیام شعر:
نیت شما بسیار فرخنده است؛ تردید را از دل بزدایید و بر خدا توکل کنید. صبری که پیشه کردهاید ثمر خواهد داد و مرادتان حاصل میگردد.