دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شماره 339

خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی — غزلیات شماره 339

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم
سزای تکیه گهت منظری نمی‌بینم
منم ز عالم و این گوشهٔ معین چشم
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج‌خانه‌‌ دل می‌کشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر می‌گرفت دامن چشم
نخست روز که دیدم رخ تو دل می‌گفت
اگر رسد خللی، خون من به گردن چشم
به بوی مژدهٔ وصل تو تا سحر، شب دوش
به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم
در این غزل، حافظ به شدت دلباخته روی یار است و می‌گوید هرگاه خیال یارش به چشمش می‌آید، دلش هم به دنبال آن از دریچه چشم به سوی او پر می‌کشد. او معتقد است که هیچ جایگاهی در دنیا شایسته یار نیست و خود را تنها گوشه‌ای از چشم او می‌بیند. حافظ حاضر است تمام هستی خود را فدای یار کند و دردهای دلش را به خاطر او تحمل می‌کند. در نهایت از یار می‌خواهد که با نگاه‌های ستمگرانه خود دل عاشقش را نشکند.

✨ تعبیر و پیام شعر:

نیت شما بسیار فرخنده است؛ تردید را از دل بزدایید و بر خدا توکل کنید. صبری که پیشه کرده‌اید ثمر خواهد داد و مرادتان حاصل می‌گردد.