دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شماره 153

خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی — غزلیات شماره 153

سحر چون خسرو خاور، علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت، یارم، در امیدواران زد
برآمد خنده‌ای خوش بر غرور کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس، به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از گیسو و بر دل‌های یاران زد
من از رنگ صلاح آن دم، به خون دل بشستم دست
که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
کدام آهن‌دلش آموخت این آیین عیاری؟
کز اول چون برون آمد، ره شب‌زنده‌داران زد
خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین
خداوندا! نگه دارش که بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش، چه جان دادیم و خون خوردیم
چو نقشش دست داد اول، رقم بر جان‌سپاران زد
منش با خرقهٔ پشمین، کجا اندر کمند آرم؟
زره‌مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زد
نظر بر قرعهٔ توفیق و یمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد
شهنشاه مظفر فر، شجاع ملک و دین منصور
که جود بی‌دریغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادی به یاد می‌گساران زد
ز شمشیر سرافشانش، ظفر آن روز بدرخشید
که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او، بخواه از لطف حق ای دل!
که چرخ، این سکهٔ دولت به دور روزگاران زد
حافظ در این غزل، با توصیف طلوع یار به عنوان خورشید، به زیبایی او و تاثیرش بر دل عاشقان اشاره می‌کند. او از جذابیت و دلبری یار می‌گوید که با رقص و گشودن گیسو، دل‌ها را تسخیر کرده و حتی عاقلان را نیز به شور می‌آورد. شاعر در ادامه آرزوی طول عمر و سعادت برای شاه مظفری می‌کند و معتقد است که بخت و اقبال او، باعث رونق روزگار خواهد شد. در نهایت، غزل با تمنای لطف الهی برای دوام عمر و ملک شاه پایان می‌یابد.

✨ تعبیر و پیام شعر:

نیت شما بسیار فرخنده است؛ تردید را از دل بزدایید و بر خدا توکل کنید. صبری که پیشه کرده‌اید ثمر خواهد داد و مرادتان حاصل می‌گردد.