دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

فصل اول - یکی می‌گفت که مولانا سخن نمی‌فرماید

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — فیه ما فیه شماره 6244

فصل اول - یکی می گفت که مولانا سخن نمی فرماید
یکی می گفت که مولانا سخن نمی فرماید گفتم آخر این شخص را نزد من خیال من آورد این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه ای بی سخن خیال او را اینجا جذب کرد اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دیگر برد چه عجب باشد سخن سایه ی حقیقت است و فرع حقیقت چون سایه جذب کرد حقیقت به طریق اولی سخن بهانه است آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب می کند نه سخن بلکه اگر صدهزار معجزه و بیان و کرامات ببیند چون در او از آن نبی و یا ولی جزوی نباشد مناسب سود ندارد آن جزوست که او را در جوش و بی قرار می دارد در که از که
آدمی می باید که آن ممیز خود را عاری از غرض ها کند و یاری جوید در دین دین یارشناسی ست اما چون عمر را با بی تمیزان گذرانید ممیزه ی او ضعیف شد نمی تواند آن یار دین را شناختن تو این وجود را پروردی که در او تمییز نیست تمیز آن یک صفت است نمی بینی که دیوانه را دست و پای هست اما تمییز نیست تمییز آن معنی لطیف است که در توست و شب و روز در پرورش آن بی تمییز مشغول بوده ای بهانه می کنی که آن به این قایم است چون است که کلی در تیمارداشت اینی و او را به کلی گذاشته ای بلکه این به آن قایم است و آن باین قایم نیست
مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست
بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست
چون راست شوی آن همه نماند امید را زنهار مبر با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود که سری است رفتنی چه امروز چه فردا اما ازین رو خطر است که ایشان چون درآیند و نفس های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده این کس که به ایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رای های بد ایشان را از روی دل نگاه داشتی قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن ازین رو خطرست زیرا دین را زیان دارد چون طرف ایشان را معمور داری طرف دیگر که اصل است از تو بیگانه شود چندانکه آن سوی
حیف است به دریا رسیدن و از دریا به آبی یا به سبویی قانع شدن آخر از دریا گوهرها و صد هزار چیزهای مقوم برند از دریا آب بردن چه قدر دارد و عاقلان از آن چه فخر دارند و چه کرده باشند بلکه عالم کفی ست این دریای آب خود علم های اولیاست گوهر خود کجاست این عالم کفی پرخاشاک است اما از گردش آن موج ها و مناسبت جوشش دریا و جنبیدن موج ها آن کف خوبی می گیرد که زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطرة من الذهب و الفضة و الخیل المسومة و الانعام والحرث ذلک متاع الحیوة الدنیا پس چون زین فرمود او