قلم:
حکایت شمارهٔ ۱۶
شیخ اجل مصلحالدین سعدی شیرازی — گلستان سعدی شماره 17
بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست
بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست
مبین آن بیحَمیّت را که هرگز
نخواهد دید رویِ نیکبختی
که آسانی گزیند خویشتن را
زن و فرزند بگذارد به سختی
کس نیاید به خانهٔ درویش
که خراجِ زمین و باغ بده
یا به تشویش و غصّه راضی باش
یا جگربند پیش زاغ بنه
راستی موجبِ رضایِ خداست
کس ندیدم که گم شد از رهِ راست
مکن فراخرَوی در عمل، اگر خواهی
که وقتِ رفعِ تو، باشد مجالِ دشمن تنگ
تو پاک باش و مدار از کس، ای برادر، باک
زنند جامهٔ ناپاک گازُران بر سنگ
به دریا در، منافع بیشمار است
و گر خواهی سلامت، بر کنار است
دوست مشمار، آن که در نعمت زند
لافِ یاریّ و برادرخواندگی
دوست آن دانم که گیرد دستِ دوست
در پریشانحالی و درماندگی
ز کارِ بسته میندیش و دلْ شکسته مدار
که آبِ چشمهٔ حیوان درونِ تاریکی است
اَلا لایَجْأّرَنَّ اَخُو الْبَلیَّةِ
فَلِلرَّحْمٰنِ اَلْطافٌ خَفِیَّةٌ
مَنشین تُرُش از گردشِ ایّام که صبر
تلخ است ولیکن برِ شیرین دارد
نه بینی که پیشِ خداوندِ جاه
نیایشکنان دست بر بر نهند؟
اگر روزگارش در آرد ز پای
همه عالمش پای بر سر نهند
یا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار
یا موج روزی افکندش مرده بر کنار
ندانستی که بینی بند بر پای
چو در گوشت نیامد پندِ مردم؟
دگر ره چون نداری طاقتِ نیش
مکن انگشت در سوراخِ گژدم
✨ تعبیر و پیام شعر:
حکمت و پند سعدی: دعوت به اعتدال، مروت، نیکنامی و پرهیز از مردمآزاری.