دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی گنجینه نفیس مشاهیر و شعر کهن
قلم:

غزل شماره 73

خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی — غزلیات شماره 73

منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب؟
خجل از کردهٔ خود پرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیل خیز از نظرم ره‌گذری نیست که نیست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
من از این طالع شوریده برنجم ور نی
بهره‌مند از سر کویت دگری نیست که نیست
از حیای لب شیرین تو ای چشمهٔ نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیهٔ عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمم که بر او منت خاک در توست
زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
این غزل به زیبایی و کمال معشوق می‌پردازد و بیان می‌کند که هر زیبایی و فضیلتی در او جمع شده است. حافظ می‌گوید همه به زیبایی او توجه دارند و از او بهره‌مند می‌شوند، در حالی که او خود از بخت بدش گلایه دارد که از معشوق بی‌نصیب مانده است. او معشوق را سرچشمه هر خوبی می‌داند و حتی شیر را در برابر عشق او روباه می‌نامد، اما در پایان با ظرافت اشاره می‌کند که تنها موردی که در معشوق نیست، رضایت حافظ از اوست.

✨ تعبیر و پیام شعر:

نیت شما بسیار فرخنده است؛ تردید را از دل بزدایید و بر خدا توکل کنید. صبری که پیشه کرده‌اید ثمر خواهد داد و مرادتان حاصل می‌گردد.